حکایت های آموزنده

1
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 12 دسامبر 2014

بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه او نروید.» بودا به كدخدا گفت: «یكی از دستانت را به من بده.» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: «حالا كف بزن.» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: «هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند.» بودا لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.»

آخرین ویرایش 26 دسامبر 2014

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

13 نظرات
1
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 15 دسامبر 2014

حکایت زندگی ما

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید !

از مرغ برایش سوپ درست کردند !

گوسفند را براي عیادت كنندگان سر بریدند !

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می كرد و به مشکلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد !

آخرین ویرایش 26 دسامبر 2014

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

1
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 16 دسامبر 2014

حکایت در خور حسابرسان:

روزی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.

کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ ... گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.

کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.

مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.

کوروش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.

اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم.

آخرین ویرایش 26 دسامبر 2014

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

0
100769 این مطلب رو نوشت. 17 دسامبر 2014

با سلام به نظر بنده هیچکدام از داستان هاتون رابطی به موضوع تشبیه شده ندارد

آخرین ویرایش 17 دسامبر 2014

طه احمدزاده

0
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 17 دسامبر 2014

با عرض سلام خدمت دوست عزیز

برخی افراد مثل من عادت به شنیدن مسایل سنگین و تحلیل های خشک ندارند این حکایت ها گاهی کمک میکند که کمی بی اندیشم //

دوست عزیز حق با شماست هر کسی با توجه به موقعیت و سبک زندگی تحلیل خود را نسبت به داستانهای بالا دارد و دیدگاه ها متفاوت است//

خیلی از مطالب نمیشه داخل یه پست باز کرد فقط از عنوان و کلی گویی استفاده میکنم که نتیجه رو خود خواننده داخله ذهنش تداعی کنه البته این کلی گویی گاهی عکس عمل میکنه و خواننده قضاوتی دیگر میکنه به نظر من هر قضاوت درست و اصولی از این داستانها موجب پیشرفت فرد میشه //

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

1
100769 این مطلب رو نوشت. 18 دسامبر 2014

خوب قبول آدم خشک اندیشی نیستی مباحث علمی را هم بزنید کنار و رابطه حسابرسی را با حکایت های آموزنده تان علی الخصوص اولی و سومی برقرار کنید

طه احمدزاده

1
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 19 دسامبر 2014

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند, و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

0
100557 این مطلب رو نوشت. 19 دسامبر 2014

سلام

راستش من با اینکه حکایتهای به حسابداری یا حسابرسی یا هرچیز دیگه ای که دوست دارید ربط داره یا نه کار ندارم

ولی برخی از حکایتها جدای از نتیجه گیریهای انجام شده به خودی خود خواندنی هستند ممنون

samir karamkhani

2
100557 این مطلب رو نوشت. 25 دسامبر 2014

سلام
بودا و آموزه های بودایی برای خیلی از مردم جهان جالب بوده و خواهد بود
دو راهب بودایی در مسیر حرکت به سوی معبد، به رودخانه‌ای برخوردند. لب رودخانه، خانم جوانی را دیدند که منتظر ایستاده بود تا کسی پیدا شود و در عبور از رودخانه خروشان کمکش کند یکی از راهبها به جلو رفت و دختر را برشانه‌هایش نشاند و از عرض رودخانه عبور داد. دو راهب به راهشان ادامه دادند راهب دوم با دیدن آن صحنه متعجب شده و در ادامه مسیر تا معبد آموزشهایی را که در معبد به آنها آموخته شده بود را برای راهب اول تکرار می‌کرد تا به درب ورودی معبد رسیدند که رو به راهب اول کرد و گفت به استناد به مطالبی مه گفتم مطمئنا این کار درستی نبود، تو با بدن یک زن تماس پیدا کردی و در خارج از معبد فراموش کردی که به عنوان یک راهبان بودایی نباید با زنان تماس داشته باشیی، زیرا تو را از طریقت بودا و خصایل اولا دور میکند و به گناه آلوده خواهی شد این عملت درست بر عکس تعالیم معبد است و با صدای بلند گفت: قبل از ورود به معبد باید به کاهن بزرگ پاسخ بدهی چطور بخودت اجازه را دادی خلاف قوانین رفتار کنی؟ راهبی که دختر را به این طرف رودخانه آورده بود در تمام این مدت نسبت به این رفتار راهب دوم بی‌تفاوت بود! یکی از کاهنین بزرگ معبد که شاهد ماجرا بود به راهب اول گفت: نیکوست که سکوت اختیار میکنی اما لازم است پاسخی نیک نیز به این دوستت بدهی.

راهب اول سوکتش را شکست و گفت من آن خانم جوان را چند ساعت پیش از شانه‌هایم بر روی زمین گذاشتم، اما این تو هستی که آن را با خودت تا معبد حمل کرده‌ای.

این یک حکایت آموزنده بود ربطی هم به حسابداری و حسابرسی نداره پس ربطش ندید

آخرین ویرایش 26 دسامبر 2014

samir karamkhani

0
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 26 دسامبر 2014

با سلام خدمت دوست عزیز بابت ارایه نظرتون ممنون موارد فوق اصلاح شد//

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

2
M.H. Jokar این مطلب رو نوشت. 01 ژانويه 2015

درود بر دوستان

گویند حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.

به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟» گفت: «عقل.» پرسید: «جای تو کجاست؟» گفت: «مغز.» از دومی پرسید: «تو کیستی؟» گفت: «مهر.» پرسید: «جای تو کجاست؟» گفت: «دل.» از سومی پرسید: «تو کیستی؟» گفت: «حیا.» پرسید: «جایت کجاست؟» گفت: «چشم.» سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟» جواب داد: «تکبر.» پرسید: «محلت کجاست؟» گفت: «مغز.» گفت: «با عقل یک جایید؟» گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.» از دومی پرسید: «تو کیستی؟» جواب داد: «حسد.» محلش را پرسید. گفت: «دل.» پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟» گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.» از سومی پرسید: «کیستی؟» گفت: «طمع.» پرسید: «مرکزت کجاست؟» گفت: «چشم.» گفت: «با حیا یک جا هستید؟»

گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»

آخرین ویرایش 01 ژانويه 2015

2
Amir Farzanefar این مطلب رو نوشت. 02 ژانويه 2015

در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را

برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد : شكایتی از

سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود

كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی

خالی است. بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد

كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی

اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت

پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز

دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس بزودی سیستم

مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌

دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا

نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز

جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا

از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا،

مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی

پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص

آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد :

تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

امیر فرزانه فر

4
sh.asgari این مطلب رو نوشت. 03 ژانويه 2015

داستان مدیریتی

یه کلاغ و یه فیل سوار هواپیما بودن، کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه تو صورت مهموندار! مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست! پررو بازیه دیگه" پررو بازی!

چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه تو صورت مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست! پررو بازیه دیگه، پررو بازی!

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره فیل به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه، مهموندار رو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه تو صورت مهموندار! مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ فیل میگه دلم خواست! پررو بازیه دیگه، پررو بازی! اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش پایین! فیله شروع به داد و فریاد میکنه، کلاغه بیدار میشه و بهش میگه:آخه فیل گنده ی بی مغز! تو که بال نداری مجبوری پررو بازی دربیاری؟!!

نکته مدیریتی: پیش از تقلید از دیگران، منابع خود را به دقت ارزیابی کنید.

  مدريت نوين

باتشکر

-1
mehrdad7 این مطلب رو نوشت. 05 ژانويه 2015

زیبایی یعنی

یک شرکت محصولات زیبایی در شهر،از مردم خواست که طی یک نامه، درباره ی زیبایی زنی که می شناسند به طور مختصر توضیح دهند و همراه با عکس آن زن برای آن ها بفرستند. در عرض چند هفته هزاران نامه به شرکت ارسال شد.نامه ی بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد و به سرعت آن را به رییس شرکت دادند.یک پسر جوان نامه را نوشته و شرح داده بود خانواده ی او از هم پاشیده شده است و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.خلاصه ی نامه به این شرح است:

زنی زیبا در یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم،او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر جهان هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم،با صدای بلند می گوید:"پسرم به وجود تو افتخار می کنم!"

آن پسر نامه اش را با این مطلب به پایان برد:"این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم که روزی همسری به این زیبایی داشته باشم"

رییس شرکت که به شدت تحت تاثیر نامه قرار گرفته بود،از منشی اش خواست که آن عکس را ببیند و منشی او عکس زنی متبسم،پیر و بدون دندان را که روی ویلچر نشسته بود، به رییس داد که موهای خاکستری اش را دم اسبی کرده بود و چشم هایش در چین و چروک صورتش محو شده بود.

رییس شرکت با تبسم گفت:

"ما نمی توانیم از این خانم برای تبلیغ لوازم آرایشی استفاده کنیم.او به دنیا نشان می دهد که محصولات ما ارتباطی با زیبایی ندارد!"

پروردگارا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .


263 نفر از 683 عضو ما 1162 بار در مباحثه ها نظر ارسال کرده اند.